بفهم

دیدی ای دل ساقی جانت شکست؟ آن عزیزت عهد و پیمانت شکست! دیدی ای دل در جهان یک یار نیست؟ هیچکس در زندگی غمخوار نیست! دیدی ای دل حرف من ییجا نبود؟ از برای عشق اینجا جا نبود؟ نوبهار عمر را دیدی چه شد؟ زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟ دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست؟ کم ترین چیزی که میابی وفاست؟ ای دل اینجا باید از خود گم شوی! *عاقبت همرنگ این مردم شوی* چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. بسیار جالب است پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه... می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و.......؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه زیـر پـا ڪه می مـــانـم ... هيچ و باد است جهان؟ گفتي و باور كردي!؟ كاش، يك روز، به اندازه «هيچ» غم بيهوده نميخوردي! كاش، يك لحظه، به سرمستي باد زمســــــتان بدون بـــــــــرف... آدم های بــــــدون
لبــــــخند... روز های هفته، همگی
جمعه! خدا هم ما را تحــــــــــــــــــــــــــــــریم کرده! این روزهـا كسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یك نفـر را كشـف كنـد ، زیبـایی هـایش را بیـرون بكــِشـد ، تلخـی هـایش را صبـر كنـد ... آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ كنسـروی می خواهنـد ! یك كنسـرو كه درش را بـاز كننـد ؛ بعـد ...یـک نفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپَـرد بیـرون ! و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد :" حـق بـا تـوسـتــــ " ... معلم چوآمد به ناگه کلاس چو شهري فروخفته خاموش شد سخن هاي ناگفته درمغزها به لب نارسيده فراموش شد معلم زکارمداوم مدام غضبناک وفرسوده وخسته بود جوان بود و درعنفوان شباب جواني ازاو رخت بربسته بود سکوت کلاس غم آلوده راصداي درشت معلم شکست: "بيا احمدک درس ديروز را بخوان تا ببينم که سعدي چه گفت" ولي احمدک درس ناخوانده بود به جزآنچه ديروز آنجا شنفت زبانش به لکنت بيفتاد وگفت: "بني آدم اعضاي يکديگرند که درآفرينش زيک گوهرند چو عضوي به دردآورد روزگار دگرعضوهارا نماند قرار توکز...کز...کز..." واي!يادش نبود…. جهان پيش چشمش سيه پوش شد نگاهي به سنگيني از روي شرم به پايين بيفکند و خاموش شد صداهاي محنت زهرسو بلند... بگفتا معلم به لحنی گران: "چرا احمد کودن بي شعور نخواندي چنين درس آسان بگوي مگرچيست فرق تو باديگران؟" خدايا چه مي گويد آموزگار مگر او نداند كه در اين ديار كه چه فرق است مابين او و آن كس كه بي حد زر و سيم داشت خدايا چه گويد بگويد حقايق بلند به شرمي كه از خشم وي بيم داشت به آهستگي احمد بينوا چنين گفت با قلب چاک که:"آنان به دامان مادر خوشند ومن بي وجودش نهم سر به خاک به آنان جز به مهر و خوشي نگفته کسي تا کنون يک سخن من اما به اجبار و از ترس مرگ کنم با ﭘدر پينه دوزي و کار “ببين دست پرپينه ام شاهد است..." معلم بکوبيد پا برزمين: " به من چه که مادر زکف داده اي به من چه که دستت پراز پينه است رود يک نفر سوي ناظم که او به همراه خود يک فلک آورد نمايد پرازپينه پاهاي او به چوبي که بهر کتک آورد." چو او اين سخن از معلم شنيد ز چشمان او کور سويي جهيد به ياد آمدش شعر سعدي وگفت: "ببين يادم آمد کمي صبر کن تامل خداراتامل دمي توکزمحنت ديگران بي غمي نشايد که نامت نهند آدمي..... ا+به خدا اینایی که مطالبو میخونن ولی نظر نمیدن ... همونایی ان که خرما فاتحه ای میخورن و فاتحه نمیفرستن...! بترسید از روز قیامت 1-شما نمی توانید صابون توی چشمتان
بریزید. 2-شما نمی توانید موهایتان را بشمارید. 3-شما نمی توانید از بینی خود نفس بکشید زمانی که،زبانتان
بیرون است. 4-شما مورد سوم را انجام دادید. 5-زمانی که مورد سوم
را انجام دادید فهمیدید که میتوانید،اما شبیه یک حیوان باوفا شدید. 6-الان لبخند می زنید،درحالی که سرکار رفته اید. 7-به اشتراک بگذارید تا بتوانید انتقام بگیرید. وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به
او باعث شادی و آرامشتان میشود. در خاطری که تو هستی ، دیگران محکومند به فراموشی... ![]()
گفته بودم مردم اینجا بدند!
![]()
پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.
رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه داد :
ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهماجازه دهید او با ما زندگی کند.
پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:
نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه
سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.
پسر آنها یک دست و پا نداشت !![]()
![]()
![]()

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!![]()
لطفا این مطلبو بخونید...
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی !؟
![]()
هــمـان مـحـلــه ی قـدیـمی پـائـیـز !
مـنتـظرم هـــنـوز ...
اما زرد
اما خشــڪـ
گاهی بیـاد می آورم تــو را 
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
من عاشــــــــــق نیســــــــتم
فقـــــــط شب ها بدون آغوشــــــــــت, نمی توانم بخوابــــــــم
عطـــــــــرت روحــــــــم را به پرواز در مــــــــی آورد...
کنـــــارم که هســــــــتی زمان بی معــــــنا می شود
یک نگـاه گـــــــــرم و لبخند مهربانت , دلم را قـــــــــرص می کند
گرمای دستانـــــت , آب روی آتش این روزهایــــــــمهست
من عاشــــق نیســــــــتم
فقط حــــرف تو کـــــه می شـــــــــود
دیگر هیچ چیز نمی شنـــــــــوم جز نام " تــــــــو "!![]()
توکزمحنت ديگران بي غمي
![]()
![]()
![]()
سلام حال من خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه و بیگاه خیالی دور که مردم
به آن شادمانی بی سبب می گویند، با این همه اگر عمری باقی بود طوری ازکنار زندگی می
گذرم ، ... که نه دل کسی بر سینه بلرزد و نه این دل ناماندگاری بی درمانم . دیشب
برحوالی خوابهایم سالی پربارانی بود خواب باران و پاییزی ناآمده رادیدم دعاکردم که
بیایی با من در کنار پنجره بمانی باران ببارد اما دریغ که رفتن راز غریب این
زندگیست رفتی پیش ازآنکه باران ببارد. می دانم دل من همیشه پر از هوای تازه
بازنیامدن است انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز بازنیامدن است. بی پرده بگویم پس می
نویسم، سلام حال من خوب است اما تو باور نکن ! امشب همه چیز رو به راه است همه چیز
آرام.....آرام .... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو
نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد
گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم
را با بالشم بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام
چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو و به یاد تو
......... یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن و جای خالی ات را
با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد
گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم... و بدون شانه
هایت....! یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به
کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما
هنوز یک چیز هست ... که یاد نگرفته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از
صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت![]()

![]()
وقتی کسی را دوست دارید، در
کنار او که هستید، احساس امنیت میکنید.
وقتی کسی را دوست
دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس
میکنید.
وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه
میروید احساس غرور میکنید.
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل
دوریاش برایتان سخت و دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید،
شادیاش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتیاش برایتان سنگینترین غم دنیا
ست.
وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان
دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید، شیرینترین لحظات عمرتان
لحظاتی است که با او گذراندهاید.
وقتی کسی را دوست دارید،
حاضرید برای خوشحالیاش دست به هرکاری بزنید.
وقتی کسی را دوست
دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.
وقتی کسی را
دوست دارید، در مواقعی که به بنبست میرسید، با صحبت کردن با او به آرامش
میرسید.
وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری
میکنید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواستههای خود
برای شادی او بگذرید.
وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او
بیشتر از علایق خود اهمیت میدهید.
وقتی کسی را دوست دارید،
حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد.
وقتی کسی را
دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.
وقتی
کسی را دوست دارید، تحمل سختیها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان
فراوان میشوند.
وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین
و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.
وقتی کسی را دوست
دارید، به همه چیز امیدوارانه مینگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان
میشمارید.
وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او
شاد و احساس سربلندی میکنید.
وقتی کسی را دوست دارید، واژه
تنهایی برایتان بیمعناست.
وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان
آرزوهای اوست.
وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس
بهاری بودن دارید.
به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور
نیست؟![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |