عمــــــــــــــــر گـــــــــل لالــــه

ﺑــﻪ ﺟـﺎﯾــﯽ ﺭﺳـﯿـﺪﻡ ﮐـﻪ ﺩﯾـﮕـﻪ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﭼـﯿـﺰﺍ ﻭﺍﺳـﻢ ﻣـﻬﻢ ﻧـﯿـﺴـﺖ ............. ﺟـﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ ﻭﻗـﺘـﯽ ﯾـﮑـﯽ ﺩﻟـﻤـﻮ ﻣـﯽ ﺷـﮑـﻨـﻪ .............. ﻣـﺜﻞ ﺁﺏ ﺧـﻮﺭﺩﻥ ﻣـﯿـﺬﺍﺭﻣـﺶ ﮐـﻨـﺎﺭ ............... ﺟـﺎﯾــﯽ ﮐـﻪ ﺑـﺎ ﺩﯾـﺪﻥ ﺑـﯽ ﻣـﻌﺮﻓـﺘـﯿـﺎ ﻓـﻘـﻂ ﻣـﯿـﮕـﻢ ................" ﺑـﻪ ﺩﺭﮐـ " .......... ﺩﯾـﮕـﻪ ﻧـﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻣـﺪﻥ ﮐـﺴـﯽ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﻣـﯿﺸــﻢ.................. ﻧـﻪ ﺍﺯ ﺭﻓـﺘـﻦ ﮐـﺴـﯽ ﻧـﺎﺭﺍﺣـﺖ ﮐـﻪ ﺑـﺨـﻮﺍﻡ ﻧـﺎﺯﺷـوﺑـﺨــﺮﻡ ﺑـﺮﮔـﺮﺩﻩ................. ﺑــﯽ ﺍﺣـﺴـﺎﺱ ﻧـﺒـﻮﺩﻡ ..................... ﯾــﻪ ﮐـﺴـايي ﺍﻭﻣــﺪن ﺗـﻮ ﺯﻧـﺪﮔـﯿــﻢ ﮐــﻪ ﯾــﻪ ﺳــﺮﯼ ﺑــﺎﻭﺭﻫــﺎﻣـﻮ ﺍﺯ ﺑـﯿــﻦ ﺑـﺮﺩﻥ ....... ﻫـﻤـﻮﻧـﺎﯾـﯽ ﮐــﻪ ﮔـﻔـﺘـﻦ " ﺗـﻮ ﻭﺍﺳــﻪ ﺍﯾـﻦ ﺩﻧـﯿـﺎ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﺧــﻮﺑـﯽ " ﻫـــﻪ........................ ﺁﺑــﯽ ﭘـﺸـﺘـ ﺳــﺮ ﮐـﺴــﯽ ﻧﻤــﯽ ﺭﯾـﺰﻡ ﮐــﻪ ﺑﺮﮔــﺮﺩﻩ ............. ﻫــﺮ ﮐــﯽ ﺭﻓـﺖ " ﺑــﻪ ﺳـﻼﻣـﺖ ............ هوا سرده بی زحمت درم ببند......
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 2:16 توسط مهدی | |

                                      

عاقا یه مدل بی شعور داریم که وقتی بعد دو ساعت حرفت تموم میشه

 

میگه ببخشید حواسم نبود اگه میشه دوباره بگو...

 

اینا رو باید به چهار قسمت مساوی تقسیم کرد

 

توی چهار گوشه ی شهر آویزون کرد....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:48 توسط مهدی | |

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: 
پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.
رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه داد :
ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهماجازه دهید او با ما زندگی کند.

پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:
نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه 
سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.
پسر آنها یک دست و پا نداشت !

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 23:52 توسط مهدی | |

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 14:34 توسط مهدی | |

* ﺳﺨﺖ آﺷﻔﺘﻪ و ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮدم … ﺑﺎ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻫﺮﮔﺰ ... ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ اﯾﻦ ﺷﻌﺮ از ﮐﯿﺴﺖ وﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ زﯾﺒﺎﺳﺖ ﺳﺨﺖ آﺷﻔﺘﻪ و ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮدم … ﺑﻪ ﺧﻮدم ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻨﺒﻞ و ﺑﺪ اﺧﻼﻗﻨﺪ دﺳﺖ ﮐﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ درس وﻣﺸﻖ ﺧﻮد …را ﺑﺎﯾﺪ اﻣﺮوز ﯾﮑﯽ را ﺑﺰﻧﻢ ، اﺧﻢ ﮐﻨﻢ و ﻧﺨﻨﺪم اﺻﻼ ﺗﺎ ﺑﺘﺮﺳﻨﺪ از ﻣﻦ و ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺒﺮﻧﺪ … ﺧﻂ ﮐﺸﯽ آوردم ، درﻫﻮا ﭼﺮﺧﺎﻧﺪم ... ﭼﺸﻢ ﻫﺎ در ﭘﯽ ﭼﻮب ، ﻫﺮﻃﺮف ﻣﯽ ﻏﻠﻄﯿﺪ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ را ﺑﮕﺬارﯾﺪ ﺟﻠﻮ ، زود ، ﻣﻌﻄﻞ ﻧﮑﻨﯿﺪ ! اوﻟﯽ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻮد ، ﺑﺎ اﺟﺎزه آﻗﺎ ……. ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻤﺶ دﮐﺘﺮ ﻣﺘﻮرم ﺷﺪه اﺳﺖ درد ﺳﺨﺘﯽ دارد ، ﯾﺎ ﮐﻪ دﻋﻮا ﮐﺮده ﻗﺼﻪ ای ﺳﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ زﯾﺮ اﺑﺮو وﮐﻨﺎرﭼﺸﻤﺶ ، ﺑﭽﻪ ی ﺳﺮ ﺑﻪ ﻫﻮا ، وﻗﺘﯽ از ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎده و ﺣﺴﻦ را ﺑﺴﭙﺎرﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ” ﮔﻔﺘﻤﺶ ، ﭼﯽ ﺷﺪه آﻗﺎ رﺣﻤﺎن ؟؟؟ ﮔﻔﺖ : اﯾﻦ ﺧﻨﮓ ﺧﺪا ﮔﻔﺖ : ﻟﻄﻔﯽ ﺑﮑﻨﯿﺪ ، ﺳﺨﺖ در اﻧﺪﯾﺸﻪ ی آﻧﺎن ﺑﻮدم ﭘﺪرش ﺑﻌﺪ ِ ﺳﻼم ، ﯾﺎ ﮐﻪ دﻋﻮا ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﺎﻧﺪم ﻣﻦ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺷﮑﻮه ای ﯾﺎ ﮔﻠﻪ ای ، ﻧﮕﺮان ، ﺻﺒﺢ ﻓﺮدا دﯾﺪم ﮐﻪ ﺣﺴﻦ ﺑﺎ ﭘﺪرش و، ﯾﮑﯽ ﻣﺮد دﮔﺮ ﺳﻮی ﻣﻦ ﻣﯽ آﯾﻨﺪ ... ﺧﺠﻞ و دل ﮔﺸﺘﻢ ﺟﺎی آن ﭼﻮب ﺳﺘﻢ ، ﺑﺮدﻟﻢ آﺗﺶ زده ﺑﻮد ﺳﺮﺧﯽ ﮔﻮﻧﻪ او ، ﺑﻪ ﮐﺒﻮدی ﮔﺮوﯾﺪ ….. دﻓﺘﺮ ﻣﺸﻖ ﺣﺴﻦ ﭼﻮن ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮدم ، ﻋﺎﻟﯽ و ﺧﻮش ﺧﻂ ﺑﻮد ﻏﺮق در ﺷﺮم و ﺧﺠﺎﻟﺖ دﻓﺘﺮی ﭘﯿﺪا ﮐﺮد …… ﮔﻔﺖ : آﻗﺎ اﯾﻨﺎﻫﺎش ، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺣﻤﺪاﻟﻠﻪ ، درﮐﻨﺎرم ﺧﻢ ﺷﺪ زﯾﺮ ﯾﮏ ﻣﯿﺰ ، ﮐﻨﺎر دﯾﻮار ، ﺷﺪ ... ﻫﻤﭽﻨﺎن ﻣﯽ ﮔﺮﯾﯿﺪ ... ﻣﺜﻞ ﺷﺨﺼﯽ آرام ، ﺑﯽ ﺧﺮوش و ﻧﺎﻟﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮدم ﻧﺎﻟﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺮد ... ﮔﻮﺷﻪ ی ﺻﻮرت او ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪ ﻫﻖ ﻫﻘﯽ ﮐﺮدو ﺳﭙﺲ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﺎزﮐﻦ دﺳﺘﺖ را ... ﺧﻂ ﮐﺸﻢ ﺑﺎﻻ رﻓﺖ ، ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺮﮐﻒ دﺳﺘﺶ ﺑﺰﻧﻢ او ﺗﻘﻼ ﻣﯽ ﮐﺮد ﭼﻮن ﺗﻨﺒﻞ ﺷﺪه ای ﺑﭽﻪ ﺑﺪ " ” ﺑﻪ ﺧﺪا دﻓﺘﺮ ﻣﻦ ﮔﻢ ﺷﺪه آﻗﺎ ، ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ "” ﻣﺎ ﻧﻮﺷﺘﯿﻢ آﻗﺎ ” آﻧﻄﺮف ، ﻧﯿﻤﮑﺘﺶ را ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺑﭽﻪ ؟؟؟ ﺑﻠﻪ آﻗﺎ ، اﯾﻨﺠﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎن ﻣﯽ ﻟﺮزﯾﺪ ...” ﭘﺎک دام اﻓﺘﺎد و ﺑﻪ ﭼﻨﮓ آﻣﺪ زود ... دﻓﺘﺮ ﻣﺸﻖ ﺣﺴﻦ ﮔﻢ ﺷﺪه ﺑﻮد اﯾﻦ ﻃﺮف ، دوﻣﯽ ﺑﺪﺧﻂ ﺑﻮد ﺑﺮ ﺳﺮش داد زدم ... ﺳﻮﻣﯽ ﻣﯽ ﻟﺮزﯾﺪ ... ﺧﻮب ، ﮔﯿﺮ آوردم !!! ﺻﯿﺪ در ﺑﺎ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻫﺮﮔﺰ ... ﺑﺎ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻫﺮﮔﺰ ... ﮔﺮﻫﯽ ﺑﮕﺸﺎﯾﻢ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺷﺎﯾﺪ ، ﯾﺎ ﭼﺮا اﺻﻼ ﻣﻦ *** ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ی ﺧﺸﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ دل ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻟﺐ دﺳﺘﻮری ﻧﻪ ﮐﻨﻢ ﺗﻨﺒﯿﻬﯽ درس زﯾﺒﺎﯾﯽ را ... آوردم ﻋﯿﺐ ﮐﺎر ازﺧﻮد ﻣﻦ ﺑﻮد و ﻧﻤﯿﺪاﻧﺴﺘﻢ ﻣﻦ از آن روز ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺪه ام …. او ﺑﻪ ﻣﻦ ﯾﺎد ﺑﺪاد ﻣﻦ ﭼﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮدم او ﭼﻪ اﻧﺪازه ﺑﺰرگ ﺑﻪ ﭘﺪر ﻧﯿﺰ ﻧﮕﻔﺖ آﻧﭽﻪ ﻣﻦ از ﺳﺮﺧﺸﻢ ، ﺑﻪ ﺳﺮش ﮐﻮدک ﺧﺮد وﮐﻮﭼﮏ اﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ درس ﺑﺰرﮔﯽ ﻣﯽ داد ﺑﯽ ﮐﺘﺎب ودﻓﺘﺮ …. ﭼﺸﻤﻢ اﻓﺘﺎد ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﮐﻮدک ... ﻏﺮق اﻧﺪوه و ﺗﺎﺛﺮﮔﺸﺘﻢ ﻣﻦ ِ ﺷﺮﻣﻨﺪه ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻮدم ﻟﯿﮏ آن ﺑﺎ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻫﺮﮔﺰ ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 21:59 توسط مهدی | |


نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 12:18 توسط مهدی | |

     کاش " یکی " بود... که فقط با " یکی " بود...          

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 23:25 توسط مهدی | |

 

http://aboutkazakhstan.com/images/kazakhstan-hospitals-clinics-6.jpg

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 13:26 توسط مهدی | |

لطفا این مطلبو بخونید...

بسیار جالب است


یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی !؟

 

پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.


 

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه... می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و.......؟؟؟؟  . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.


 

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 13:0 توسط مهدی | |

نـشـــانی ام را می خـواســـتـی ؟ 

هــمـان مـحـلــه ی قـدیـمی پـائـیـز ! 

مـنتـظرم هـــنـوز ... 

اما زرد 

اما خشــڪـ 

گاهی بیـاد می آورم تــو را 

زیـر پـا ڪه می مـــانـم ...


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 1:22 توسط مهدی | |

هيچ و باد است جهان؟


                         گفتي و باور كردي!؟


كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»


غم بيهوده نمي‌خوردي!


 

كاش، يك لحظه، به سرمستي باد

شاد و آزاد به سر مي‌بردي!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 13:0 توسط مهدی | |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 23:48 توسط مهدی | |

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 23:18 توسط مهدی | |

از خط خطی هايم ساده نگذر اين دلنوشته ها را ،
 
 
                يك "دل" نوشته
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 22:21 توسط مهدی | |

تحریم

زمســــــتان بدون بـــــــــرف...

آدم های بــــــدون لبــــــخند...

روز های هفته، همگی جمعه!

خدا هم ما را تحــــــــــــــــــــــــــــــریم کرده!

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 23:56 توسط مهدی | |



نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 19:41 توسط مهدی | |


این روزهـا كسـی،


به خـودش زحمـت نمیدهـد یك نفـر را كشـف كنـد ،


زیبـایی هـایش را بیـرون بكــِشـد ،


تلخـی هـایش را صبـر كنـد ...


آدمهـای ِ امـروز،


دوستـی هـای ِ كنسـروی می خواهنـد !


یك كنسـرو كه درش را بـاز كننـد ؛


بعـد ...یـک نفـر،


شیرین و مهـربـان،


از تویش بپَـرد بیـرون !


و هی لبخنـد بزنـد


و بگویـد :" حـق بـا تـوسـتــــ " ...


نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 22:45 توسط مهدی | |


من عاشــــــــــق نیســــــــتم


فقـــــــط شب ها بدون آغوشــــــــــت, نمی توانم بخوابــــــــم
روزها دلتنگت میشــــــــــوم
از دیدنت سیر نمی شــــــــــوم


عطـــــــــرت روحــــــــم را به پرواز در مــــــــی آورد...

کنـــــارم که هســــــــتی زمان بی معــــــنا می شود


یک نگـاه گـــــــــرم و لبخند مهربانت , دلم را قـــــــــرص می کند


گرمای دستانـــــت , آب روی آتش این روزهایــــــــمهست


من عاشــــق نیســــــــتم


فقط حــــرف تو کـــــه می شـــــــــود


دیگر هیچ چیز نمی شنـــــــــوم جز نام " تــــــــو "!

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 22:42 توسط مهدی | |


نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 15:24 توسط مهدی | |


ببین دیوونه دلم تنگ شده برات
بفهم


نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 15:18 توسط مهدی | |


                   توکزمحنت ديگران بي غمي

   معلم چوآمد به ناگه کلاس                                چو شهري فروخفته خاموش شد        

   سخن هاي ناگفته درمغزها                               به لب نارسيده فراموش شد       

   معلم زکارمداوم مدام                                       غضبناک وفرسوده وخسته بود

  جوان بود و درعنفوان شباب                              جواني ازاو رخت بربسته بود             

               سکوت کلاس غم آلوده راصداي درشت معلم شکست:       

  "بيا احمدک درس ديروز را                                 بخوان تا ببينم که سعدي چه گفت"

  ولي احمدک درس ناخوانده بود                         به جزآنچه ديروز آنجا شنفت            

   زبانش به لکنت بيفتاد وگفت:

          "بني آدم اعضاي يکديگرند                که درآفرينش زيک گوهرند       

         چو عضوي به دردآورد روزگار            دگرعضوهارا نماند قرار                      

                                         توکز...کز...کز..."

              واي!يادش نبود….   جهان پيش چشمش سيه پوش شد

   نگاهي به سنگيني از روي شرم                      به پايين بيفکند و خاموش شد       

   صداهاي محنت زهرسو بلند...                          بگفتا معلم به لحنی گران:             

   "چرا احمد کودن بي شعور                              نخواندي چنين درس آسان بگوي

   مگرچيست فرق تو باديگران؟"                          خدايا چه مي گويد آموزگار              

   مگر او نداند كه در اين ديار                               كه چه فرق است مابين او                      

                             و آن كس كه بي حد زر و سيم داشت

     خدايا چه گويد بگويد حقايق بلند به شرمي كه از خشم وي بيم داشت

     به آهستگي احمد بينوا                                   چنين گفت با قلب چاک            

     که:"آنان به دامان مادر خوشند                         ومن بي وجودش نهم سر به خاک    

    به آنان جز به مهر و خوشي                              نگفته کسي تا کنون يک سخن

    من اما به اجبار و از ترس مرگ                           کنم با ﭘدر پينه دوزي و کار              

                             ببين دست پرپينه ام شاهد است..."

     معلم بکوبيد پا برزمين:                                     " به من چه که مادر زکف داده اي   

     به من چه که دستت پراز پينه است                   رود يک نفر سوي ناظم که او         

     به همراه خود يک فلک آورد                              نمايد پرازپينه پاهاي او

     به چوبي که بهر کتک آورد."                             چو او اين سخن از معلم شنيد         

    ز چشمان او کور سويي جهيد                             به ياد آمدش شعر سعدي وگفت:    

   "ببين يادم آمد کمي صبر کن                                تامل خداراتامل دمي

              توکزمحنت ديگران بي غمي

                                      نشايد که نامت نهند آدمي.....

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 21:51 توسط مهدی | |


نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 14:55 توسط مهدی | |


هههه

ا+به خدا اینایی که مطالبو میخونن ولی نظر نمیدن ...  

همونایی ان که خرما فاتحه ای میخورن و فاتحه نمیفرستن...! 

بترسید از روز قیامت

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 19:6 توسط مهدی | |

 

1-شما نمی توانید صابون توی چشمتان بریزید.

2-شما نمی توانید موهایتان را بشمارید.

3-شما نمی توانید از بینی خود نفس بکشید زمانی که،زبانتان بیرون است.

4-شما مورد سوم را انجام دادید.

5-زمانی که مورد سوم را انجام دادید فهمیدید که میتوانید،اما شبیه یک حیوان باوفا شدید.

6-الان لبخند می زنید،درحالی که سرکار رفته اید.

7-به اشتراک بگذارید تا بتوانید انتقام بگیرید.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 21:51 توسط مهدی | |


سلام حال من خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه و بیگاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند، با این همه اگر عمری باقی بود طوری ازکنار زندگی می گذرم ، ... که نه دل کسی بر سینه بلرزد و نه این دل ناماندگاری بی درمانم . دیشب برحوالی خوابهایم سالی پربارانی بود خواب باران و پاییزی ناآمده رادیدم دعاکردم که بیایی با من در کنار پنجره بمانی باران ببارد اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست رفتی پیش ازآنکه باران ببارد. می دانم دل من همیشه پر از هوای تازه بازنیامدن است انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز بازنیامدن است. بی پرده بگویم پس می نویسم، سلام حال من خوب است اما تو باور نکن ! امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام .... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو و به یاد تو ......... یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم... و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ... که یاد نگرفته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! "فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 21:44 توسط مهدی | |

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 16:53 توسط مهدی | |

 

هوا را هر چقدر نفس بکشی

باز برای کشـــــــــــیدنش بال بال میزنیــــ

مثل تــــــــــــــــو

که هر چقـــــــــــدر باشی

باز بایــــــــــــد باشی

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 15:40 توسط مهدی | |

 

پاییــــــــــز در راه است . . .
فرامــــوش نکـن که
برگـــــــــ های پاییـــــــــزی سرشار از شعــور ِ درخت اند
و خاطـــــــــرات سه فصــل را بر دوش می کشند . .
آرام قـــدم بگذار بر چهــــــره ی تکیده ی آن ها
این برگـــــــــ ها حُرمـت دارند . .
درد ِ پاییـــــــــــز ؛ درد ِ "دانستــــن" است
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 15:38 توسط مهدی | |

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می‌شود.
وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می‌روید احساس غرور می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری‌اش برایتان سخت و دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید، شادی‌اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی‌اش برایتان سنگین‌ترین غم دنیا ست.
وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.
وقتی کسی را دوست دارید، شیرین‌ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده‎اید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی‌اش دست به هرکاری بزنید.
وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.
وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن‌بست می‌رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می‌رسید.
وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواسته‌های خود برای شادی او بگذرید.
وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می‌دهید.
وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد.
وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.
وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی‌ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می‌شوند.
وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.
وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می‌نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می‌شمارید.
وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می‌کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی‌معناست.
وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.
وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید.

به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 13:24 توسط مهدی | |

در خاطری که تو هستی ، دیگران محکومند به فراموشی...


این را به همه بگو !
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 13:0 توسط مهدی | |